|
ترنم باران جملگی ما عاشقان بارانیم
گاهی باید آرزو کرد تا کودک بود و فریاد کشید... گاهی باید آن قدر عکس ها را نگاه کرد تا شاید به خاطره ای دور رسید ... می ترسم آنقدر دور شوم که حتی حسرت اشعار کودکی را با جان بخرم ... می ترسم که دیگر صدای پرستو ها را با وش نشنوم و با آن ها هم آوا نشوم... دیوار های بلند جای پرستو ها نیست ... پشت پنجره جای ایستادن نیست ... نگاه کردن به ویترین مغازه ی اسباب بازی ها دیگر جایز نیست ... دیگر زمان لیس زدن بستنی قیفی در خیابان با صورتی سراسر بستنی نیست... دلم از خداحافظی با کودکیم می گیرد ... دلم کودکی را می جوید ... شعرهای زیبایت را... صد دانه یاقوت ...دسته به دسته ...با نظم و ترتیب... یک جا نشسته یا ... خوشا به حالت ای روستایی......چه شاد و خرم چه باصفایی یا... باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه یا... من یار مهربانم ....دانا و خوش بیانم یا داستان های زیبایش.... تصمیم کبری .........مهمان کوکب خانم ......... صدای کودکی خدافظ........
درباره وبلاگ اول سلام دوم خوبید سلامتید چه خبر ؟ مامان بابا خوبن ........ اووووووووم خوب بزار ببینم . عاقا من تو این وبلاگ هر چی خوشم بیاد می زارم . امیدوارم شما هم دوس داشته باشین . البت بیشتر داستان هستا اما خوب چیزای دیگه هم پیدا می شه ....... آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان پيوندها |
|||
|
|