ترنم باران
جملگی ما عاشقان بارانیم

 

السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین

هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله . حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد . التماس دعا

 

مجروح تازیانه  زنــگار   شد  حسین

 

دیدم که دست بیعتشان بین آستین

 

باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست

هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند

زیر   گـلوت  مرکز  پرگار  شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

اما به کل کوفه بدهــکار  شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند

مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام  سر  یک میخ آهنین

سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران  سپاه   حرامیان

چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

قدر ســپاه ابرهه  انبــار   شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه   اسیر  کردن  اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموارشدحسین

 


گل نشکفته پرپر

گلی روئیده در , این دشت سوزان

به این گل کم بتاب خورشید تابان

بر این گل از دو چشمان تر من

گل اشک است که می روید بدامن

 

ز اشک دیده آبش می دهم من

پناه از آفتابش می دهم من

 

چرا خیره شده بر آسمان گل

نمی خندد بروی باغبان گل

 

به گلزارم بجز این گل نمانده

بسویش مرگ پیک خویش رانده

 

وزیده سوی او طوفان ماتم

بناله از غمش ذرات عالم

 

ز مادر صد تمنا شیر دارد

کجا این گل تحمل تیر دارد

 

امان از این خزان و باد صرصر

دریغ از این گل نشکفته پرپر

 

به آغوشم علی بی تاب آب است

به دور از این چشم این ششماهه خواب است

 

سخن از آب با این گل مگویید

گلابی دیگر از این گل مجویید

 



            ارسال نظر(0)
یکشنبه 06 آذر 1390 :: 22:28
amatis-93

امیری به شاهزاده گفت من عاشق تو هستم .شاهزاده گفت زیبا تر از من خواهر من است که در پشت سر تو ایستاده است .امیر برگشت و دید هیچ کسی نیست شاهزاده گفت :تو عاشق نیستی .عاشق به غیره نظر نمیکند .



            ارسال نظر(1)
شنبه 05 آذر 1390 :: 16:24
amatis-93

سرم را بالا بردم و چشمهايم را بستم. قطرات خنك باران پلكهايم را بوسه مي زدند. نفس عميقي كشيدم و چشمهايم را باز كردم. دستم را بالا آوردم. آسمان با سخاوت بود. چند قطره اي به من بخشيد. ياد روزي افتادم كه گفتي دستاتو بگير زير بارون هرچه قدر كه تو دستت قطره جا شد تو منو دوست داري هرچه قدر كه نتونستي بگيري من تو رو دوست دارم!
به قطره هايي كه بيرون از دستم بر زمين مي خوردند نگاه كردم
نمي دانم نام حرف هايت را چه بگذارم شعار يا دروغ؟!
قدم ديگري بر مي دارم بايد به آن شيشه برسم بايد تو را ببينم
هميشه از پشت شيشه اول تو را نگاه مي كردي و مي گفتي مثل هميشه خلوته بريم تو
هميشه بايد ساعت 5 قهوه ات را آنجا مي خوردي
من مثل تو نيستم من فراموشم نمي شود
بالاخره آنجا مي رسم
نكند دير شده باشد
شيشه اي نيست تو را در مقابل ديدگانم مي بينم چشم در چشم
نگاهت را بالا مي اندازي و ميان آسمان گمش مي كني
مرا رد مي كني و مي گويي:
عزيزم بارون شديده يه موقع سرما نخوري
خنده اي به دنبالت مي شنوم
يكي از همان دخترهايي كه مي گفتي از ديدنشان چندشت مي شود دنبالت مي آيد
دست در دست هم دور مي شويد
دستش را زير باران گرفته
شايد داري براي اوهم آن قصه تكراري را تعريف مي كني
نگاهم را بالا مي برم
شايد آسمان با قطره اي نگاهت را برايم پايين بياورد...



            ارسال نظر(0)
شنبه 05 آذر 1390 :: 16:16
amatis-93

 

سلام

اینو جایی خوندم دلم نیومد نزارم........................لطفا با دید وسیع تری به موضوع نگاه کنید و نظرتون روبگید

و اما داستان :


باران و سارینا هم، همكلاسی بودند هم، دوست..دو دختر حدودا


17-18 ساله بودند. یه روز برای باران یه مشكلی پیش اومد كه


نتونست بیاد مدرسه گویا درس آن روز هم بدون حضور در


كلاس قابل فهم نبود.خلاصه سارینا به باران پیشنهاد كرد كه اگه


دوست داره میتونه بیاد خونه اشون تا درس را برایش توضیح

بدهد.

باران تا آن موقع به خانه ی سارینا نرفته بود و از طرفی میدانست


كه از نظر دیگران سارینا دختر معقولی نیست ولی سارینا تا حالا


بارها به خانه ی آنها آمده بود پس قبول


كرد.

***

سارینا كلید را در قفل چرخاند.

- بیا تو.

- كسی خونه تون نیست؟!!؟

- نه.پدر و مادرم 2 روزه رفتن مسافرت تا 3-4 روز دیگه نميان


سارینا به صورت باران نگاه كرد و خندید.

-چیه نكنه فكر كردی میخوام بكشمت؟؟؟



باران هم خندید.دو دختر در حالی كه حسابی از راه طولانی كه


پشت سر گذاشته بودن خسته بودند روی مبل افتادند.

كمی بعد سارینا گفت :«برو یه دوش بگیر شاید یه كم حالت جا


بیاد.منم تا تو بیای بیرون میرم یه سری خرت و پرت بخرم.»


از نظر باران هم پیشنهاد خوبی بود.با راه طولانی كه از مدرسه


اومده بودند یه دوش حسابی حال شو جا می آورد.

چند دقیقه بعد از این كه سارینا رفت بیرون باران وارد حمام


شد.

حدود 5 دقیقه بعد سارینا با 4 تا پسر به خانه برگشت.بعد از


كمی پچ پچ با آن چهار نفر قرار شد حسام اول وارد حمام شود.

باران در حالی كه سرش بالا گرفته بود و از برخورد قطرات


آب با صورتش لذت میبرد،صدای در حمام را شنید.فكر كرد


سارینا برگشته. داد زد :«اومدم.»

صدای در دوباره شنیده شد و بعد از آن صدای سارینا:«یه دقیقه


درو وا كن.»


باران در را باز كرد و با كمال ناباوری قد برافراشته پسری



حدوداً 23 ساله را در مقابل خود دید.پسر فرصت هیچگونه


عكس العملی را به او نداد، بیرحمانه او را به داخل هل داد و


خود نیز با او به داخل رفت.

از بیرون فقط صدای جیغ های بی امان دخترك به گوش


میرسید.درچهره ی سارینا اثر هیچگونه پشیمانی دیده


نمیشد،انگار این كاربرای او عادی بود.بعد از20 دقیقه حسام از


حمام بیرون آمد و خطاب به سارینا گفت:

- دمت گرم دختر بود خیلی حال داد.چون دختر خوبی


بودی به تو هم یه حال اساسی میدم.

- پس فكر كردی چرا آوردمت اینجا؟


سارینا و حسام وارد اتاق خواب شدند. این بار نوبت


كامیار بود كه وارد حمام شود. حدود 20-25 دقیقه بعد


كامیار هم اومد بیرون .

_ خوب بود اگه یه ذره كمتر جیغ میكشید بهتر هم میشد.

و بعد از او نوبت بردیا بود.بردیا وارد حمام شد نزدیك 35

دقیقه گذشت ولی او هنوز بیرون نیومده بود .صدای



اعتراض فرشاد كه نفر آخر بود بلند شد:

_بردیا داداش مثل اینكه خیلی بهت حال داده.بیا بیرون دیگه


2ساعته اون تویی.

ولی صدایی از داخل شنیده نشد و بر خلاف دفعه های قبل


اینبار از باران به جز جیغ كوتاهی كه اوایل رفتن بردیا به


داخل حمام كشیده بود صدایی شنیده نشده بود.

_بررردیاااااااا.داداش دارم یه جورایی عصبانی میشم ها.

ولی باز هم صدایی شنیده نشد.

فرشاد خشمگین به طرف در حمام رفت و كامیار سعی در


متوقف كردنش داشت اما فرشاد بلافاصله در را باز كرد و


فریادی از ناباوری سر داد.سارینا و حسام بعد از فریاد


فرشاد بلافاصله از اتاق بیرون آمدند . سارینا ملحفه ای را


دور خود پیچیده بود و حسام هم زیپ شلوارش باز


بود.سارینا به داخل حمام نگاه كرد و در جا خشكش زد.بعد


از 30 ثانیه انگار تازه فهمیده بود كه چه اتفاقی افتاده جیغ


كشید به گریه افتاد.

بردیا رگ باران را با تیغ زده بود و با خون او چیزی روی

دیوار نوشته بود و سپس خود را نیز كشته بود. نوشته ی


روی دیوار این بود:«نامردا ؛ چرا خواهر من؟؟؟




            ارسال نظر(0)
چهارشنبه 02 آذر 1390 :: 23:34
amatis-93

سلام به همه ............

خواب کافیه بیدار شید.....

نمی دونم تا چه حد ( علی اکبر رائفی پور ) رو می شناسید یا سخنرانی هاش رو شنیدید

من که خودم به شخصه تازه فقط یکی از سخنرانی هاش رو ( البته کلیپ ) رو دیدم ..........

حیفم اومد اگه کسی بیاد تو وبلاگمو اینو نگفته باشم .................

نمی دونم چقد از این علائم و آثاری که توی جامعه داره می پیچه خبر دارید ...........این یه حرف مثه همه اون حرفایی نیس که بگیم داره نصیحت می کنه ،یه گوشمونو بکنیم در و اون یکی رو دروازه .............

آی جوونا .........آی اونایی که دلتون جوونه ............همه ایرانیا هویتمون رو به باد ندیم ...............

اگه نمی شناسیدش آدرس وبلاگشو هم توی این پست می زارم هم تو لینک های وبلاگم .........فقط حتما یه سر بزنید

http://www.hwup.blogfa.com

 



            ارسال نظر(0)
پنج‌شنبه 19 آبان 1390 :: 00:51
amatis-93

به دنبال خدا نگرد،او همین نزدیکی است
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد


خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست


در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری


در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی


 


خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد


 


خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی


 


خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست



او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده




در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش


 


باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد




زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم


 


فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم


سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا “زندگی” را “زندگی کرده ای”؟!



            ارسال نظر(0)
شنبه 30 مهر 1390 :: 00:32
amatis-93

شهيد مطهري در کتاب حق و باطل:

از کودکي هميشه اين سوال برايم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتي ايستاده است کسي به او سنگ نميزند...
اما وقتي قطار به راه افتاد سنگباران ميشود...
اين معما برايم بود تا وقتي که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم ديدم اين‏ قانون کلي زندگي ما ايرانيان است که هر کسي و هر چيزي تا وقتي که ساکن‏ است مورد احترام است .
تا ساکت است مورد تعظيم و تمجيد است
اما همينکه به راه افتاد و يک قدم برداشت نه تنها کسي کمکش نمي‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب مي‏شود
و اين نشانه يک جامعه مرده است ولي يک جامعه زنده فقط براي کساني احترام قائل است که :
متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بي‏خبرتر.



            ارسال نظر(0)
سه‌شنبه 26 مهر 1390 :: 20:18
amatis-93

شرلوک هلمز کارگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر ان خوابیدند.نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست .بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی ؟ واتسون گفت : میلیونها ستاره میبینم . هلمز گفت : چه نتیجه می گیری ؟ واتسون گفت از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است ، پس باید اوایل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی ، نتیجه می گیریم که مریخ در موازات قطب است ، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد . شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت : واتسون تو احمقی بیش نیستی . نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند .
نیتجه حکایت :
بعضی وقتها ساده ترین جواب کنار دستهایمان است ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم که آن را نمی بینیم



            ارسال نظر(0)
دوشنبه 25 مهر 1390 :: 22:45
amatis-93

مدت زیادی از ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت.

 

یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده میدید زبان به شکایت گشود و باعث نا امیدی شوهرش شد.

 

مرد پس از یک هفته سکوت همسرش با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر انچه را که باعث آزارش میشود را بنویسد و در مورد انها بحث و تبادل نظر کنند.

 

زن که گله های بسیاری داشت بدون اینکه سر خود را بلند کند شروع کرد به نوشتن.

 

مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر نوشتن را اغاز کرد.

 

یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد و بدل کردند.

 

مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند......

 

اما زن با دیدن کاغذ شوهر خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.

 

شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود

 

"دوستت دارم عزیزم"



            ارسال نظر(0)
دوشنبه 25 مهر 1390 :: 22:41
amatis-93

آرتور یکی از قهرمانان تنیس دنیا بوده که دچاریک بیماری خطرناک شده بود


يكي از طرفدارانش نوشته بود::
چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟
آرتور در پاسخش نوشت :در دنيا .
۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند،
۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند،
۵۰۰هزارنفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند،
۵۰هزارنفر پابه مسابقات‏مي گذارند
۵هزارنفر سرشناس مي شوند ،
۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند،
۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و
2 نفر به فينال.

و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
و امروز هم كه از اين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟


            ارسال نظر(0)
دوشنبه 25 مهر 1390 :: 22:37
amatis-93

درباره وبلاگ


اول سلام دوم خوبید سلامتید چه خبر ؟ مامان بابا خوبن ........ اووووووووم خوب بزار ببینم . عاقا من تو این وبلاگ هر چی خوشم بیاد می زارم . امیدوارم شما هم دوس داشته باشین . البت بیشتر داستان هستا اما خوب چیزای دیگه هم پیدا می شه .......
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
از مطالب جدید باخبر شوید؟
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران