|
ترنم باران جملگی ما عاشقان بارانیم
بچه ها جونی خوندنش به همه توصیه می شه.................فوق زیبا
در ضمن فرا رسیدن محرم الحرام رو به همه عزاداری حسینی تسلیت می گم........ما رو تو دعا هاتون فراموش نکنید
سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که
یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.
عکس های روزی که دریا کولاک بود..............البته نه خیلی ..........ولی خوب مناسب شنا نبود
سلام . یه داستان فوق خنده از دستش ندید
یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست. بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟
حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون!!!!
نقل از پروفایل فیس بوک یکی از کاربران داوطلب حاضر در منطقه زلزله زده :
![]() دانش آموزام نقاشی هاشون رو کشیده بودن و پیش من می اوردن تا بهشون نمره بدم بین اونا یه نقاشی یه مادر و یه پسر و یه دختر بود که هر سه با دسته گلی به دستشون دست در دست یکدیگر داشتند می رفتن طرف یه قبر.
جا خوردم و از دانش اموزی که این نقاشی رو کشیده بود پرسیدم : که این قبر کیه؟؟ گفت : قبر بابام .
گفتم : خدا رحمتش کنه من نمی دونستم بابات فوت کرده . جواب داد: نه بابام که نمرده گفتم : پس چرا قبرش رو کشیدی گفت: اخه بابام معتاده و مثل مرده ها همیشه تو ی خونه افتاده ! بچه ها چیزی که می بینند را می فهمند و ان را به همه نشان می دهند بچه ها باید زیبای یببینند نه زشتی را
دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس. ادامه مطلب ...
درباره وبلاگ اول سلام دوم خوبید سلامتید چه خبر ؟ مامان بابا خوبن ........ اووووووووم خوب بزار ببینم . عاقا من تو این وبلاگ هر چی خوشم بیاد می زارم . امیدوارم شما هم دوس داشته باشین . البت بیشتر داستان هستا اما خوب چیزای دیگه هم پیدا می شه ....... آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان پيوندها |
|||
|
|