ترنم باران
جملگی ما عاشقان بارانیم

سرم را بالا بردم و چشمهايم را بستم. قطرات خنك باران پلكهايم را بوسه مي زدند. نفس عميقي كشيدم و چشمهايم را باز كردم. دستم را بالا آوردم. آسمان با سخاوت بود. چند قطره اي به من بخشيد. ياد روزي افتادم كه گفتي دستاتو بگير زير بارون هرچه قدر كه تو دستت قطره جا شد تو منو دوست داري هرچه قدر كه نتونستي بگيري من تو رو دوست دارم!
به قطره هايي كه بيرون از دستم بر زمين مي خوردند نگاه كردم
نمي دانم نام حرف هايت را چه بگذارم شعار يا دروغ؟!
قدم ديگري بر مي دارم بايد به آن شيشه برسم بايد تو را ببينم
هميشه از پشت شيشه اول تو را نگاه مي كردي و مي گفتي مثل هميشه خلوته بريم تو
هميشه بايد ساعت 5 قهوه ات را آنجا مي خوردي
من مثل تو نيستم من فراموشم نمي شود
بالاخره آنجا مي رسم
نكند دير شده باشد
شيشه اي نيست تو را در مقابل ديدگانم مي بينم چشم در چشم
نگاهت را بالا مي اندازي و ميان آسمان گمش مي كني
مرا رد مي كني و مي گويي:
عزيزم بارون شديده يه موقع سرما نخوري
خنده اي به دنبالت مي شنوم
يكي از همان دخترهايي كه مي گفتي از ديدنشان چندشت مي شود دنبالت مي آيد
دست در دست هم دور مي شويد
دستش را زير باران گرفته
شايد داري براي اوهم آن قصه تكراري را تعريف مي كني
نگاهم را بالا مي برم
شايد آسمان با قطره اي نگاهت را برايم پايين بياورد...




            ارسال نظر(0)
شنبه 05 آذر 1390 :: 16:16
amatis-93

درباره وبلاگ


اول سلام دوم خوبید سلامتید چه خبر ؟ مامان بابا خوبن ........ اووووووووم خوب بزار ببینم . عاقا من تو این وبلاگ هر چی خوشم بیاد می زارم . امیدوارم شما هم دوس داشته باشین . البت بیشتر داستان هستا اما خوب چیزای دیگه هم پیدا می شه .......
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
از مطالب جدید باخبر شوید؟
با فعال کردن اعلان‌ها، مطالب جدید این وبلاگ را از دست ندهید.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران