|
ترنم باران جملگی ما عاشقان بارانیم
مدت زیادی از ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت. یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده میدید زبان به شکایت گشود و باعث نا امیدی شوهرش شد. مرد پس از یک هفته سکوت همسرش با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر انچه را که باعث آزارش میشود را بنویسد و در مورد انها بحث و تبادل نظر کنند. زن که گله های بسیاری داشت بدون اینکه سر خود را بلند کند شروع کرد به نوشتن. مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر نوشتن را اغاز کرد. یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد و بدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند...... اما زن با دیدن کاغذ شوهر خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد. شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود "دوستت دارم عزیزم"
درباره وبلاگ اول سلام دوم خوبید سلامتید چه خبر ؟ مامان بابا خوبن ........ اووووووووم خوب بزار ببینم . عاقا من تو این وبلاگ هر چی خوشم بیاد می زارم . امیدوارم شما هم دوس داشته باشین . البت بیشتر داستان هستا اما خوب چیزای دیگه هم پیدا می شه ....... آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان پيوندها |
|||
|
|