ترنم باران
جملگی ما عاشقان بارانیم

 
 
 
دانش آموزام نقاشی هاشون رو کشیده بودن و پیش من می اوردن تا بهشون نمره بدم بین اونا یه نقاشی یه مادر و یه پسر و یه دختر بود که هر سه با دسته گلی به دستشون دست در دست یکدیگر داشتند می رفتن طرف یه قبر.
جا خوردم و از دانش اموزی که این نقاشی رو کشیده بود پرسیدم : که این قبر کیه؟؟
 
گفت : قبر بابام .
گفتم : خدا رحمتش کنه من نمی دونستم بابات فوت کرده .
جواب داد: نه بابام که نمرده

گفتم : پس چرا قبرش رو کشیدی
گفت: اخه بابام معتاده و مثل مرده ها همیشه تو ی خونه افتاده !
 


بچه ها چیزی که می بینند را می فهمند و ان را به همه نشان می دهند
 
بچه ها باید زیبای یببینند نه زشتی را



            ارسال نظر(0)
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 :: 22:51
amatis-93

درباره وبلاگ


اول سلام دوم خوبید سلامتید چه خبر ؟ مامان بابا خوبن ........ اووووووووم خوب بزار ببینم . عاقا من تو این وبلاگ هر چی خوشم بیاد می زارم . امیدوارم شما هم دوس داشته باشین . البت بیشتر داستان هستا اما خوب چیزای دیگه هم پیدا می شه .......
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
از مطالب جدید باخبر شوید؟
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران