ترنم باران
جملگی ما عاشقان بارانیم

 

چشمانم را که باز کردم، سیاهی ِ مطلقی را دیدم که نمی دانستم چیست.
ولی مرا در خود غرق می کرد...
گذشت سال ها و فهمیدم، درد تنهایی بود، او را که دیدم تنها تر شدم. حالا سیاهی را نمی بینم، زیرا خود تنها شدم...




            ارسال نظر(0)
شنبه 16 مهر 1390 :: 13:09
amatis-93

درباره وبلاگ


اول سلام دوم خوبید سلامتید چه خبر ؟ مامان بابا خوبن ........ اووووووووم خوب بزار ببینم . عاقا من تو این وبلاگ هر چی خوشم بیاد می زارم . امیدوارم شما هم دوس داشته باشین . البت بیشتر داستان هستا اما خوب چیزای دیگه هم پیدا می شه .......
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
از مطالب جدید باخبر شوید؟
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران