ترنم باران
جملگی ما عاشقان بارانیم




چند سال پیش یه هم کار داشتم که چون قدش کوتاه بود زورش به بچه ها نمی رسید وکسی به حرفش گوش نمی داد و کلاسش همیشه شلوغ بود و پر سر و صدا یکی از این روز ها قرار بود معلم راهنما بیاد سر کلاس این اقا
 
این معلم راهنما تا به حال این همکار ما رو ندیده بود و باهاش اشنایی نداشت و وقتی رفته بود سر کلاس دیده بود که کلاس شلوغه تصمیم گرفته بود که کلاس رو اروم کنه و سرانجام با عصبانیت چند تا از بچه هارو از کلاس انداخته بود بیرون
که یه دفعه یکی از بچه ها بلند میشه و میگه اقا اجازه اونی که الان انداختیدش بیرون معلممون بود





            ارسال نظر(1)
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 :: 23:15
amatis-93

درباره وبلاگ


اول سلام دوم خوبید سلامتید چه خبر ؟ مامان بابا خوبن ........ اووووووووم خوب بزار ببینم . عاقا من تو این وبلاگ هر چی خوشم بیاد می زارم . امیدوارم شما هم دوس داشته باشین . البت بیشتر داستان هستا اما خوب چیزای دیگه هم پیدا می شه .......
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
از مطالب جدید باخبر شوید؟
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران